وقتی کسی برات مهمه همه تلاش و کوششتو می کنی که بفهمه این موضوع رو.
و آخرش فرد مورد نظر یا می فهمه یا هیچ وقت هم نمی فهمه.
یا می فهمه و باور نداره یا نمی فهمه و نمی خواد که بفهمه.
و شاید اصلا وقتی می فهمه که تو دیگه نمی فهمیش!
همه این فهمیدن ها و نفهمیدن ها حاصل یک سوء تفاهمه!
سوء تفاهمی به اسم علاقه!
اگه علاقه ای در کار نباشه خب مهم بودنی هم مطرح نیس!
مثلا من و تو نمی تونیم به اون آبی که موقع سیفون کشیدن از سنگ مستراح خارج می شه علاقه ای نشون بدیم.
پس اون آب مهم نیس برامون هرچند اگر مفید و بی ضرر باشه!
پس وقتی اون آب که خیلی هم کارش درسته برامون مهم نباشه حالا این موضوع رو بفهمه یا نفهمه برای ما که فرقی نمی کنه!
حالا چرا به اون علاقه می گم سوء تفاهم؟
دلیلشو نمی دونم خودمم!
اما وقتی همه رابطه هایی مثلا که توش علاقه موج می زنه و بعد نفرت جایگزینش می شه رو می بینم حس می کنم اون علاقه سوء تفاهمی بیش نیس.
یا مثلا علاقه ای که به وبلاگم و به اراجیف نویسی دارم حاصل یه سوء تفاهمه!
و یا علاقه ای که به آدمی پیدا می کنم باز حاصل سوء تفاهمه! که استارتش از یک توجه زده می شه!
حالا این همه اراجیف سر هم کردم که چی؟
خب چند تا دلیل داره یکیش اینکه کلا مشکل دارم با خودمو نوع نوشته هامو سوژه هام!
دلیل دیگه اینکه دوس دارم حرف دلمو تو شلوغ کاری و دیوونه بازی بگم.
هر چند می دونم حرف دلموحتی اگه توی محیط تمیز و مرتبی که سیستم 5S هم توش پیاده شده، بگم، باز خواهانی نداره چه برسه توی محیط کله پوکانه ی وبلاگم!
حالا خب دردم چیه؟
دردم ایه که بعد این همه پُست ، نوشته و اراجیف نویسی باورم شده که اسم وبلاگم اشتباهه!
و این آغاز شکست منه! که خودمو داشتم گول می زدم!
نیاز به یه سطل، رنگ ِ سفید ِ یخچالی دارم که بپاشم روی لینک وبلاگم تا بلکه بشه کلمه ی مهم رو ازش حذف کنم!
به قول علی کوچولوی خانه سبز هر آدمی یه نغمه غم انگیزی توی دلش داره.
نغمه غم انگیز منم الانه که فهمیدم فقط بیهوده ام و دیگر هیچ.
پ.ن:
ای کاش هیچ کس سر نمی زد به «بیهوده دات بلاگفا دات کام»
فیلم جدایی نادر از سیمین رو خیلی وقت پیش توی سینما دیدم و از معدود فیلم هایی بود که واقعا از دیدنش لذت بردم.
حالا که موفقیت های پی در پی می آنو نصیب این فیلم و کارگردان فهمیده و کاربلدش (اصغر فرهادی) می شه، خیلی خوشحالم.
وقتی هم دیشب گلدن گلوب رو گرفت خوشحال شدم.
حالا این وسط یه عده بیان بگن به خاطر مسائل سیاسی دادن بهش یا هر چیز دیگه، اصلا مهم نیس و چیزی از ارزش تصاحب این جایزه کم نمیشه.
حالا که صحنه های فیلمو مرور می کنم باید بگم که عاشق سکانس پایانیشم. عالی بود.
همیشه جدایی تلخو ناراحت کنندست اما این جدایی خیلی شیرینو باحال بود.
اگه مولانا زنده بود الان می گفت: « بشنو از نی چون حکایت می کند از جدایی ها حمایت می کند! »
به سلامتی همه جدایی هایی که مارو خوشحال کنند.
SALUTI!!
وقتی تصویر رو دیدم واقعا جالب بود برام. کلی سوپرایز بود.
و برای اولین بار حس کردم من هم شخصیت سال هستم...

پ.ن:
پست شماره 200 ، تقدیم به همه معترضان منطقی و آزادی خواه.
تو هم شخصیت سال هستی؟
حضور من، حرف من ، فکر من...
همه چیز من، ترمزی است برای رسیدن تو به آرزوهات.
اون هم چه ترمزی!
ABS! و با گارانتی ای به اندازه تمام نفس هام.
برای رسیدن به آرزوها بهترین راه اینه که از شر این ترمز تمام اتوماتیک خلاص شی.
یه ترمز خوب علاوه بر مزیت های فیزیکی و مکانیکی باید از لحاظ احساسی هم، این حس مسئولیت پذیریشو داشته باشه.
پس همه فکرم اونجاست.
سر پیچ ها و دست اندازهایی که جسم من همراهت نیست اما روحم دلواپسو نگرانه.
...
GOOD LUCK
متن نامه:
چندی پیش تازهِ به دوران سینمارسیدهای، دهان باز کرد و آنچه در خور خودش بود به بازیگران سینما نسبت داد. با خود گفتم جواب ابلهان خاموشیست و در فضای عفونتزدهی حاضر همان بهتر که چشم بر عجایب اتفاقیهی هر روز و گوش بر کوس گفتههای توهمزا و هوهوی کرکسان و ناکسان بیندی. پنج بازیگر جوان که «همه» دخترم بودند، تاب نیاوردند و جوابی محترمانه در شأن خودشان و نه در حد پاسخ به گوینده، دادند.
امروز در خبرها میخوانم که گویندهی دهانلجنزده، مصداق پاسخ را بلند کردن چوب و فرار گربهدزده تعبیر کردهاست.
چوب را باید بر فرق فضای فرهنگی و هنری کوبید که زمانه را به نفع بردن و خوردن و بزرگنما شدن آدمکوتولهها گردش دادهاست که با دهان گشاد و نظر تنگ، دنیا را از زاویهی عقل نارس و امیال سرکوبشدهشان میبینند.
گربهدزدها، گرگهای حریص چشم و دل سیریناپذیر، بر سر سفرههای رانت های اعطایی هستند که با امکانات نامحدود کارفرما میشوند و سیریالها میسازند و امرمشتبهبرخود میشوند که کاری کردهاند کارستان…
به حکم اعتقادات مورد ادعای خود گوینده، او باید به شلاق مجازات تهمت، سیاه و کبود شود اما میدانم برخورد مدنی و شکایت به محکمه بردن دراین وانفسا در پیچش و خمش حامیان ایشان ره به ترکستان ميبرد.
هم او افاضه کرده است که پاسخگویان ناصالح اند. من، رخشان بنیاعتماد، به عنوان مادر ناصالحان خانواده سینما، نه جواب به یاوهگو ، که بیداد این هرتآباد بیصاحب را، در میانهی میدان فریاد میزنم.رخشان بنياعتماد
۱۲ آذر ۹۰
پ.ن:
تنها چیزی که خودم می تونم بگم اینه که به قول دکتر شریعتی شرافت برای مرد مثل بکارت برای زن است. اگر خدشه دار شود دیگر جبران پذیر نیست.
امیدوارم یه روزی همه آقایون از جمله خودم قبل از نر بودن، مرد باشند...

تاحالا شده با آب سرد چایی درست کنید؟ مزه و طعمش چه جوریه؟ اصلا امکان پذیره؟
یه محصول کارخونه ای به اسم چایی سرد اومده واقعا چقدر مزخرفه! حال آدم به هم می خوره از خوردنش!
هر چیزی اصولی داره اصل ونسبی داره. حالا این وسط یه محصول آشغال به اسم چایی سرد که نشد چیز واسه خوردن!
یا حتی چای کیسه ای یه محصول متجاوزه که می خواد با تجاوز به آب پاکو نجیب آدمو گول بزنه که مثلا چاییه!!!
بعضی وقتا هم از یه دونه چایی کیسه ای چند تا لیوانو رنگ می گیرند!
آخه یه کیسه ی هر جایی! که نشد چایی!
چایی که با آب جوش قشنگ دم بکشه هم رنگ می گیره هم لب دوزه هم لب سوز.
آخ چقدر کیف می ده تو سرمای این روزا یه لیوان چایی دمی باحال.
آدما هم مثه همون آبی هستند که باهاش چایی دم می کنند یا باهاش یه محصول کارخونه ای مزخرف مثه چایی سرد می سازند. هر چقدر گرمترو گرمتر باشند دلپذیرترنو به دل می شینند.
اگه آب جوشی که شعله زیرشو روشن کردی بی مصرف بمونه یا می جوشه از بین می ره یا سردو سردتر می شه.
حالا که باد پاییزی اومدو شعله رو خاموش کرد. نذار این هاش دو اُ ی تنهای محبوس در کتری، سردتر از این بشه!
پاشو!
پاشو باهاش به اندازه دو نفر چایی دم کن.
چند وقت پیش توی تاکسی نشسته بودم از رادیو یه آهنگ از قاسم افشار پخش می کرد که تاحالا نشنیده بودم.
خیلی برام قشنگو دوست داشتنی بود.
تصمیم گرفتم که توی نت سرچ کنم تا پیداش کنم اما هیچی ازش نمی دونستم.
تنها کلمه ای که از توی شعر یادم بود کلمه «کوچولو» بود.
امشب توی گوگل تایپ کردم : قاسم افشار کوچولو !!!
کلی خندم گرفت از این سرچ!
اما سریع برام آورد اون ترانه ای که می خواستمو: ترانه «فصل کبوترها» از آلبوم «خواب گریه»
جالب اینجاست که آلبوم مربوط به سال 77، حدود 13 سال پیشه، اما من سال 90 شنیدم ترانه به این قشنگیو!
احتمالا نصف عمرم بر فناست !!!
ترانه حس نوستالژیکی برای آدم تازه می کنه. راجع به کودکی ما آدماست. شعر فوق العاده ای داره از نظر من. صدای گرم قاسم افشار هم جون داده به ترانه.
شعر ترانه با لینک دانلودش رو براتون می ذارم حتما دانلود کنید گوش بدید و لذت ببرید.
اون روزگار کودکی فصل کبوتر
شیرین ترین قصه هاست، تا روز آخر
با قیلو قال مدرسه، اون ساده جوشی
تو کوچه ها آتیش سوزوندن، بازیگوشی
می شد رها شی، می شد رهاشی
می شد رها شی کودکانه در همیشه
از پاره سنگی تا به دلتنگی شیشه
بادبادک فانوسیو ابرای پاره
شبهای صافو تیله بازی با ستاره
از شادی یک روز جمعه جون گرفتن
رنگین کمونی از دل بارون گرفتن
ترس از جریمه ، ترس از جریمه
خط بد، دل خون گریه
بازم تو و مشق شبو قانون گریه
دستای خاکیو نجیب کوچولو کو؟
جای کبود ترکه های آلبالو کو؟
ای کودکی کاش بوی معصومت چو گل بود
از دره های زندگی سوی تو پل بود
پ.ن:
یعنی میشه دوباره هر آدم بزرگی دو تا دست نجیب کوچولوی خاکی داشته باشه؟
و برای رسیدن بهشون، همه تلاشمو به کار می گرفتم و از هر ابزاری که در اختیارم بود استفاده می کردم.
توی این تلاش برای رسیدن هیچ وقت منطق و عقل رو فراموش نکردم. من دوست داشتم همه مسائلی که به من مربوط می شه خواه مسخره و احمقانه خواه مهم و حیاتی مورد تجزیه و تحلیل خودم قرار بگیره و توی این راه هم خب طبیعیه که دوست دارم نظر دیگران هم بدونم. که مشورت کنن و ایده بدن. حتی اگه مساله به اون افراد ارتباطی نداشته باشه. چون منطق و عقل همیشه مورد توجهم بوده.
بعضی از مسائل هستند که به طور مستقیم با احساس من درگیرند. طبیعیه که منی که همیشه منطق و عقل رو توشه راه خودم می دونم توی این جور مواقع دچار سردرگمی بشم. و این موضوع وقتی حادتر میشه که اون مساله احساسی، به بعضی از آدم ها و یا بهتر بگم به یک تک آدم خاصی مربوط بشه. مهم نیست که اون مساله در چه نوع و سطحی از احساس قرار بگیره این مهمه که یک برخورد ناهمگون و نامتجانس درون من اتفاق می افته.
این جور مواقع دوست دارم با اون آدم به دور از هرگونه فیلتر و فاصله ای صحبت کنم، نظر بدم، نظر بخوام، نحلیل کنم و...هرگز دوست ندارم اون آدم توی این کارزاری که بین منطق من و احساس من رخ داده منو تنها بذاره؛ دوست دارم منطق و احساس اون هم بیان توی گود. حتی اگه حرف هام، منطقم، احساسم، احمقانه و کودکانه باشه.
به فرض آدم ها با منطق و احساس من منطبق شدند. اما وقتی ابزاری برای کم کردن فاصله ها نباشه. همه چی زایل نمی شه؟
فاصله! فاصله! اگه صدامو می شنوی بدون بیزارم ازت.
زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
بر درختی تهی از بار ، زد پیوندی
می توان
...
در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست
هوای حوصله ابریست.
هوای انگیزه برای نوشتن هم همین طور.
حتی از خودم هم خسته شدم این روزها.
دلیل همه این مسائل رو می دونم و مشکل اصلیش هم خودمم.
منی که همه آمال و آرزوهامو روی تلی از دستمال کاغذی های استفاده شده، بنا کردم؛ محکومم به شکست.
یه روز دوباره بیهوده ی مهم جون می گیره.
به امید اون روزی که مثه قدیما من بیام با عشقو علاقه هر پُست وبلاگمو صد بار بخونم، و آخر هر خوندن به خودم ببالم...
بعد از حدود 7 ماه روزمرگی و تکراری بودن روزها، امشب فقط با چند تا کلیک صفحه ای برام باز شد که خبر از اتفاقی خاص توی زندگیم می داد.
در آزمون کارشناسی ارشد دانشگاه آزاد (مدیریت، تهران) با تراز 7058 قبول شدم!
خوشحال شدم از این اتفاق و خوشحال تر وقتی شدم که خوشحالی عزیزانمو دیدم.
همگی سلامت و موفق باشید همیشه.
